تبليغاتX
__ عسل بانو __

من و این روزها ...

 

تو هفته گذشته دوباره به سنگر داروخانه برگشتم .... !

ا.ع سخت مخالف بود ولی وقتی براش توجیهات فراوان منو شنید قبول کرد ... ولی فقط چند روز در هفته !!!

با پرسنل این داروخانه جدید که از قضا شبانه روزی هم هست از قبل آشنائی داشتم و مشکل غربت و امثالهم رو ندارم ... یه جورائی داروخانه خونم افتاده بود پائین !!!

فقط یه مشکل دارم ....!! اونم اینه که که آقای دکتری که باید بیاد شیفت شبو از من تحویل بگیره یه جورائی زیادی آشنا تشریف دارند ... !!! یعنی خیلییییییییییییییییییییی آشنا !!!!!!!!!! جز شیطونیهای دوران طفولیت و سال اول و دوم دانشگاه میباشند ایشون ....! شب اولی که دیدمش در حالی با تمام قوا سعی میکردم غش نکنم فقط تونستم یه سلام بکنم و عین جن بپرم بیرون ! شبهای بعدی یکمی نطقمون باز شد و شروع کردیم به درد و دل و تو چی کار میکنی و من در چه حالم و تو چرا هنوز شوهر نکردی(!!!!!!!!!!!) و تو هم که ترشیدی و صبر نکردی وگرنه خودم میومدم میگرفتمت و اینجور صحبتها !!! یعنی وقتی به خودم اومدم دیدم ۴۵ دقیقه داشتیم حرف میزدیم و هرررررررررررررر و کرررررررررررررررررر ! راستش شرایط بدیه ... زمانی که ما با هم آشنا بودیم هیچ کدوم شرایط قابل توجهی نداشتیم  ولی حالا ..... خب خیلی چیزها عوض شده ...  اون یه دکتر خیلی خوش تیپ و با موقعیتِ خوب شده ... میدونید تقریبا مطمئن شدم که بدش نمیاد از شروع دوباره .... ولی من ...........!

نمیتونم هیجان چشمکهای دوباره شو پنهان کنم .....

نمیتونم به روی خودم نیارم که وقتی هر شب نیم ساعت زودتر از شیفتش میاد از دیدنش خوشحال میشم ....

نمیتونم ادعا کنم که از دیدن پاستیل نوشابه ای(!!) که برام خریده بود قند تو دلم آب نشده...

نمیتونم بگم از دیدن قد و بالاش که در گذشته بی شبیه به چوب خشک نبود و الان زیادی خواستنی شده  بی تفاوت رد میشم ....

همه این لذتها همراه با عذاب وجدان امیر علی ه ....

اینکه ا.ع رو بیشتر از هر کسی دوست دارم ... اینکه عاشقشم ... اینکه فقط کنار اون احساس آرامش میکنم و ....

حتی یه لحظه هم تو موارد بالا شک ندارم

ولی گاهی که این شیطنتهای کوچیک و هیجانهای یواشکی میان سراغم از خودم عصبانی میشم ... شروع میکنم به خودآزاری ... اولین راهی هم که پیدا میکنم اینه که خودمو از ا.ع و محبتش محروم کنم .... آره ... پسش میزنم ... بعد هم میشینم برای خودم عزاداری راه میندازم ....

گاهی فک میکنم حضور دوباره دکتر خوش تیپیان برای من امتحان الهی بوده که به مبارکی گند زدم ....!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

!! نوشته شده توسط عسلک بانو | 11:30 | جمعه یازدهم دی 1388 •

من هستم ... تو هم باش ...

 

روزهائی که مثل الان کلافه و کسل میوفتم یه گوشه .... روزهائی که بغض گلومو گرفته ....

الحق که بد روزهائی رو میگذرونم ... اصلا نمیدونم دارم چه غلطی میکنم ....

دلم گرفته و دستای تورو میخوام ... دستای تورو که خستگیهامو با یه نوازش از تنم بیرون کنه .... همون دستائی رو ساعتها موهامو نوازش کنه و من از رخوتی عجیب پلکهام سنگین بشه و وقتی چشمامو باز میکنم که تازه لبم از لبت آزاد شده و صداتو بشنوم که "چشماتو باز نمیکنی ... دلم تنگ شده ها ... !" .........

حالا ... هیچ کدوم از اینهارو ندارم ... دلتنگم ... بغض دارم .... وقتهائی هست که دلم یه تکیه گاه میخواد ... ولی گاهی پشتمو خالی میکنی ... گاهی که طبق ادعای خودت تلخ میشم ... نمیخوای بدونی چرا تلخم ... ؟! چرا همه ش بغض میکنم ... چرا دیگه اون آتیش پارهْ همیشگیت نیستم .... چرا دیگه رژ با طعمِ کارامل (!) برات نمیزنم ... و صد تا چرای دیگه ... اینجور موقع ها فقط رهام میکنی ... شایدم توقع داری برم توی غار تنهائیمو (!) و بازم شاد و شنگول بپرم بغلت .... غار تنهائی من فقط به یه جا خلاصه میشه ... اونم آغوشِ توِ....

 

پ.ن۱ : برای این حوادث اخیر خیلی متاسفم ... نمیدونم تا کجا قراره پیش بریم و پیش برند ...

پ.ن۲: قالبمو به حالت اول برگردوندم ... خودمم راحت نبودم باهاش ... حسم مثل کسی بود که لباس کس دیگه ای رو پوشیدم که از قضای روزگار داره به تنم گریه میکنه !!!

پ.ن۳: در مورد پست قبلی نظر قطعی ندارم .... به نظرم تو اینجور موارد نمیشه قانون تعیین کرد ... یعنی یه جورائی نمیشه گفت همه مصداق این تجربه ان یا حتی اکثریت افراد ... !  مثل همون قضیه اهالی شهرها میمونه که مثلا اهالی فلان شهر همه اینجوریند یا فلان اخلاقو دارند .... ولی در کل برام جالب بود و دیدم بد نیست با شما هم در میون بذارم ...

پ.ن۴: از صبح اینقدر دلم گرفته بود .... هر ۲ ساعت نشستم گریه کردم ... اونم یه دل سیر !!!!!!!!!!! الان چشمام شدن در حد دو عدد نخودچی !!! نمیدونم دلیل اینهمه حساسیتم چیه .... جدیدا سر هر چیز کوچیکی از امیرعلی میرنجم .... اونقدر که کنترل اشکهام دست خودم نیست .... اینو خاطر نشان کنم که از دوران مشکلات خانومانگیم زیاد نگذشته و هیچ جوری نزدیکش هم نیست !!!! ....  امروز زنگ زدم مهرانه ... اون طفلی هم خون به جیگر کردم ... الان چشمهای اونم اندازه نخودچیه !!! اینم بگم که بچه م امشب مراسم پاگشا هم دعوته .... الان وجدانم درد میکنه ...

 

 

!! نوشته شده توسط عسلک بانو | 16:38 | سه شنبه هشتم دی 1388 •

من چی کاره بیدم ؟!

 

نمیدونم چرا احساس میکنه به نصیحت احتیاج دارم !

شروع میکنه آسمون ریسمونو به هم بافتن که مراقب خودت باش ... تو حیفی (!!) ... عجولانه تصمیم نگیر ... اگر هم تصمیمتو گرفتی فقط یه جمله رو آویزه گوشت کن و تو زندگی برنامه هاتو بر اساس اون پایه ریزی کن ...!

سریع گوشمو تیز میکنم تا جمله جادوئی رو بشنوم ....

میگه : اصول تصمیم گیری و احساس خوشبختی در مردها بر ۲ رکن استواره :

 ۱- شکم                ۲- نواحی حساس زیر شکم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگر این دو مورد رو بتونی همیشه پرفکت نگه داری یعنی خیلی کارت درسته !

من :  !!!!!!!!!!!!!

 

 

 

!! نوشته شده توسط عسلک بانو | 0:42 | شنبه پنجم دی 1388 •

مرامت ما رو کشته !

 

من از تو اتاق پرو : امیییییییییییر علییییییییییی این شلوار گشاده برای من ! یه سایز کوچیکترشو بگیر برام !

امیر علی : اوکیییییییییییی !!!!!

موقع تحویل شلوار (!!!) : نصفه نیمه میاد تو اتاق تاریک و کوچیک و میگه : خیلی تابلوئه اگه همین جا خفتت کنم ! خودم میدونم ..............................................

ولی با این حال بی نصیب (!!!!!!) هم از اتاق نمیره بیرون .....................

و سایز شلوار بازم مشکل داره .....

من : امیرررر علیییییییی این شلوار این بار برای من تنگه !!!!!!!!!!

ا.ع : جووون ! الان یکی دیگه میارم برات نفسم !!!

بازم تکرار همون داغ شدنها و لمسها و بوسه ها ....

من اونقدر غرق بودم که اصلا توجه نکردم چطور ممکنه سایز یه شلوار ۶ بار اشتباه بشه !!

kiss.

.

.

ولی وقتی موقع خداحافظی لبخند پسر فروشنده رو دیدم فهمیدم از مرام و معرفتی بوده که اون گذاشته !!!!!! و همه شلوارها رو مثلا اشتباهی پای من کرده !!!!!!!!!

تا بعضی ها همچین دست خالی و بی نصیب نرن بیرون !!!!

 

 

 پ.ن : مرسی از حمایت ها و لطفهاتون تو پست قبل ...

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط عسلک بانو | 20:11 | سه شنبه یکم دی 1388 •

مثل تموم عالم حال منم خرابه ......

 

راستش هر بار کلی موضوع برای نوشتن تو ذهنم میاد ولی تا میام اینجا هیچ کدومو یادم نمیاد جز مطالب مربوط به امیر علی و رابطه مون .....

اینروزا بدجوری درگیر این رابطه ام ... اینکه میگم بدجوری یعنی یه ساعت هم فکرم و وقتم مال خودم نیست ... البته ناراضی نیستم ... ولی خب .......

از طرف دیگه همونطور ک مستحضرید امیر علی جان من کمی تا قسمتی شیطون هستن و کنترل ایشون کم کم داره از توانائی من خارج میشه ... فکر بد نکنیدها !!! وقتی رابطه مونو دوباره از سر گرفتیم قرار و گذاشتیم رو تلاش برای شناخت همدیگه .... واین که هیچ حرفی تو دلمون نمونه که بعدها مایه دردسر بشه .... راستش از اون موقع تاحالا ا.ع حرفی جز حرفهای آنچنانی به من نزده ! یعنی اصلا وقتی برای من نمیذاره که مثلا بخوام خیر سرم شناخت پیدا کنم ....... یه جورائی خودمم بی میل نیستم به زیر یه سقف رفتن ... ولی میترسم تصمیم گیریم نتیجه هیجانات و هورمونهام (!!!! ) باشه.... ماشالا خدا هم هورمون ساخته در حد تیم ملی !!!!

خلاصه رفقا ....... مثل تموم عالم حال عسل بانو هم خرابه .......

راستش حالا که این پست موضوع خیلی خاصی نداره بد نیست به کامنت علی جواب بدم .... که گفته بود نوشته هام داره سطحی میشه ....

علی عزیز من هیچ وقت ادعائی در مورد عمیق بودن نوشته هام نداشتم ... چیزهائی که شما و دوستان دیگه اینجا میخونند حاصل احساسات من تو اون لحظه ست که ممکنه عشق ... نفرت ... گیس و گیس کشی (!!) ... کدبانو گری ... فوران احساسات قلمبه شده نسبت به ا.ع و خیلی چیزای دیگه باشه ... فکر کنم چند جا هم تاکید کردم که اینجا بیشتر دفتر خاطرات منه ... در عین حال همه اینها معنیش این نیست که نسبت به نظرهای شما هم بی تفاوتم ....  ولی ترجیح میدم احساسات خودمو سانسور نکنم و راستش تنها جائی که میتونم راحت ثبتشون کنم همینجاست ....

یک همکار بسیار دوست داشتنی هم ازم سال ورودی و دانشگاه رو پرسیده بودند .... البته من خودم میدونم شاید به نظر خیلیهاتون لوس بازی بیاد ولی پرایوسی نتم خیلی برام مهمه و دوست ندارم کسی منو جز این صفحه از طریق دیگه ای بشناسه ... این مسئله به صورت مضاعفی در مورد صنف داروسازی صدق میکنه !!!! چون اصولا من تو این صنف موجود (!!) شناخته شده ای هستم از بس آتیش سوزوندم ... امیدوارم این رویه منو به پای بی ادبیم نذارید ....

 

به ا.ع : حال تهوع های صبح هام هنوز هم ادامه دارن ... هنوزم از لحنت خنده م میگیره وقتی بهم گفتی عزیزم راحت باش اگه دارم پدر میشم زودتر بهم بگو بریم بساط سیسمونی رو آماده کنیم ....!!!!! آخه من به تو چی بگم .... کی تاحالا با ............... پدر شده ؟!!!!!!!! اوفففففففففففففففففففففف

 

 

!! نوشته شده توسط عسلک بانو | 13:17 | دوشنبه سی ام آذر 1388 •

منتظرم ...

 

چقدر حسودیم میشه به صدای ویبره گوشی برادرم که از اتاق کناری میاد .....

هنوز باورم نمیشه باهات دعوام شده ... دلم صداتو میخواد ... دلم ............ آخ از دست این دلم !

آره خیلی چیزها میخواد ولی از همه بیشتر  میخواد این بغض بشکنه ....

چقدر بعد یه ماه سخته بدون شب بخیر و صدات خوابیدن ....

الان دقیقا تو ماهگرد (!) دوباره با هم بودنمون تو رو ندارم ........ از سر شب ۲۰ بار برات اس ام اس نوشتم و پاک کردم .... ۲۰ بار اومدم بهت زنگ بزنم و نتونستم .... برگرد دیگه ... بهم زنگ بزن .... یالا منتظرم .................

 

پ.ن : لینک درست کردن ژله پست قبل رو همون پائین براتون گذاشتم ....

 

 

!! نوشته شده توسط عسلک بانو | 1:24 | یکشنبه بیست و نهم آذر 1388

عسل بانوی کدبانو 2!!!

 

دیروز همینجور تو خونه نشسته بودم دیدم کم کم دارم به موجودی بی مصرف تبدیل میشم که از ۲۴ ساعت شبانه روز ۲۵ ساعتشو یه گوشه لم داده یا داره اس ام اس بازی میکنه یا با تلفن حرف میزنه یا موزیک گوش میده !!!! گفتم یه انقلابی بکنم همچین خونواده به وجود عسل بانوئی چون من افتخار کنند !!! اینه که دست به کار شدم و در کسری از ثانیه (!!!!) بساط آشپزی رو راه انداختم .... اصلا انگشت نیست  که ! هنر دونیه !!!!!!!!!!  نتیجه زحمتهای بی شائبه من در امور کدبانوگری به خوراکیهائی که در ادامه عکسشونو میبینید منتج شد : جمله رو !!!!

1

ایشون مرغ درسته هستن ! اون پلوی پشتی هم که مشاهده میکنید چون داشتم با امیر علی حرف میزدم ازش غافل شدم ته دیگ سیب زمینی هاش زیادی ته دیگ شد !!!!!!!! مدل قلب قلبی ته دیگهارو توجه دارید که !!!!!!!!!!!!!!!!

2

ایشون هم دسرمون میباشند ! زیادی شیکه میدونم ! ولی چشمتون روز بد نبینه اشکم در اومد از بس سخت و وقت گیر بود ! البته با استقبال شدید خانواده مواجه شدم و همه اشک شوق تو چشماشون حلقه زده بود از اینهمه قابلیت دخترشون !!!

خب زیادی خجالتم ندید خودم میدونم هنرمندم !!! (آیکون یه عسل بانوی خودشیفته یه چیزی اونورتر !!!!!!!! )

 

به ا.ع : موقعهائی که مشکلات خانومانگی دارم یا به قول تو پرچم قرمزم بالاست اونقدر حساس و زود رنج میشم که هیچی دست خودم نیست .... عزیزممم مرسی که درکم میکنی ... مرسی که جواب جیغ و دادهای بی موردم رو با قربون صدقه و "قرمزکم" گفتنت میدی !!! مرسی برای همه چیز ....

راستی خیلی بده مامان خانوم آدم رد رژ لبتو رو گردن خودت پیدا کنه ... نه ؟!!!!!

 

 

 لینک درست کردن ژله رنگین کمان !

 

 

!! نوشته شده توسط عسلک بانو | 11:44 | شنبه بیست و هشتم آذر 1388 •

that's it !

 

پرم از احساس زن بودن ... احساس گرم معشوق و عاشق بودن ....!

 

 هیچ برند رژ ۲۴ ساعته ای در مقابل تو حرفی واسه گفتن نداره .....

همین !

تب دارم ....

 

 

!! نوشته شده توسط عسلک بانو | 0:15 | چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388

من بلا رو دوست دارم ... بلای جونم باش ....

 

میخوام یه چیزی رو بگم بهت ... اینکه از عصر دیروز تا صبح امروز دستامو نشستم ....

 دلم نمیومد ....

.

.

.

آخه دستام بوی تورو گرفته بودن .... مگه یادت نیست چجوری گرمشون کردی ؟!!!!

1

 

 

 

!! نوشته شده توسط عسلک بانو | 14:4 | دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 •

یک عدد عسل بانوی بی تربیت !!!

 

چند وقت پیش که درگیر کارهای عروسی مهرانه بودیم باید برای پرو لباس میرفتیم میدون محسنی ... توی یکی از فرعیهای یک طرفه ظفر به میرداماد یه ماشین سایز خودشو همچین درست تخمین نزده بود و لاجرم گیر کرده بود ... متعاقبا ما و چند تا ماشین دیگه هم قطارکش پشت سر هم منتظر بودیم ببینیم چه خاکی میخواد تو سرش بکنه !! ناگهان (!!) راننده ماشین جلوئی ما از خودروش پیاده شد و آقا حالا فحش نده کی بده ! ( فحش و میگم بابا ! ). مضمون یکی از فحش هاش این بود : فلان قسمت از بدنم (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) تو ماشینت !!!!! من و مهرانه تقریبا یک ساعت داشتیم این جمله رو تجزیه تحلیل میکردیم ولی عاقبت موفق نشدیم بفهمیم که مضمون این عبارت توهین بوده ؟! فحش بوده ؟! نوعی خبر رسانی بوده !!!؟!!! اظهار تمایل بوده !!!؟!! شاید جاش تنگ بوده ! ؟! آیا؟!

این ماجرای دومی چند وقت دورتر اتفاق افتاد ... من بازم با مهرانه خانوم جانمان تشریف برده بودم خرید ! یه آقائی سر جای پارک با یه آقای محترم کت شلواری بحثش شد !! بحث بالا گرفت ... توجه داشته باشید که من و مهرانه خیلی شیک مشغول خوردن کاپ کورن بودیمو و منظره فحش و فحش کاری اینارو نگاه میکردیم ... نه خجالتی ... نه شرم و حیایی ! بعد اون آقای اولی گفت فلان قسمت از بدنم (!!!!!!!!!) تو فلان قسمت از بدن (!!!!!!!) مادرتون بی زحمت ! (حالا نه به این شدت مودبانه !) از اونور  اون یکی آقا کت شلواریه خیلی خونسرد همون قسمت از بدنشون رو به روح آقای اولی حواله کردن !!!!

حتما شما هم الان مثل من فکر میکنید ماشالا قابلیت !!!!!!

برای اینکه این پست همچین خیلی هم بی تربیت مابانه نباشه یکم نتیجه اخلاقی هم ازش گرفتم که در ادامه به سمع و نظرتون میرسد :

۱- اصولا سعی کنید مثل انسان رانندگی کنید !!

۲- اگر  روزی از دستتون در رفت و در خیابانهای گل و بلبل تهرون یکمی در اثر رانندگی شیکتون یه خیابونی کوچه ای رو بند آوردید شدیدا مراقب خودتون باشید ! از لحاظ جای گرفتن بعضی چیزا (!!) در بعضی از مایملکتون مثل روح و ماشین و ....!

۳- شواهد نشون میدن که همون بعضی از قسمتهای بدن آقایون (!!!)  هر جا قرار بگیرن وقتی اون وضعیت توصیف بشه فحش محسوب میشه !!!! مثالش رو بالا مشاهده کردید که !! در ماشین و در روح طرف مقابل ! حالا اون یکی که جای خود دارد !

۴- اینکه چجوری بعضی چیزا تو روح طرف مقابل قرار میگیرن هنوز در دست بررسی است !!!!

 

پ.ن : راستی نگفتم خوندن این پست برای زیر ۱۵ سال توصیه نمیشه ؟ نه ؟!

پ.ن ۲ : بعضی از نظرهای پست قبلی بی جواب موند فردا میام جواب میدم ... الان بسی خسته می باشیم :)

 

!! نوشته شده توسط عسلک بانو | 0:50 | جمعه بیستم آذر 1388 •

RSS