__ عسل بانو __
یه روزنگار تو دنیای مجازی از روزمرگی های واقعیم
این شبهای عجیب ... موهای خیس و تن تمیز و از حمام برگشته ... لیوان شیر و صفحه بی روح که انگار قرار است محرم همه اسرار من باشد ... نمیدانم آیا تو هم مثل من گاهی بیقراری میکنی ؟! توقعم زیاد نیست ... همیشه را نمیخواهم ... فقط گاهی ...؟! امشب ... که هر گوشه را نگاه میکنم نشانی از تو میبینم ... هر گوشه از وجود خودم را ... حتی ناخنهای دستهایم برایت دلتنگی میکنند ... برای اینکه آرام در جیب پالتویت بازیشان دهی و آنها شیطنت کنند .... میدانی ... امشب باز دلم میخواست به رسم "هر شب های نه چندان دور " گزارش کار امروزم را بهت میدادم ... میگفتم که استادم تشویقم کرده و مژده همکاریهای بعدی را هم داده است و تو سرمست و شاد باز هم به ادامه تحصیل دعوتم کنی و من باز سرباز بزنم .... حتی دلم برای آن اس ام اس های تکراری ِ " کجائی عزیزم ؟! " که همیشه ازشان گله داشتم هم تنگ شده ... از این" امشب ها" خیلی پیش آمدند ... خیلی زیاد .... امشبهای دلتنگ و سنگین .... امروز از این "امشب ها "به تو نگفتم ... هیچ وقت هم نخواهم گفت ... خیلی چیزهای دیگر را هم .... میدانی شاید پیش خودم احساس بهتری خواهم داشت .... و امروز داشتم وقتی در جواب سوال ِ" بی من تونستی تحمل کنی ؟! " ِ تو با قدرت بگویم: " اونقدر ها هم سخت نبود ... خوش گذشت " ... و شکستنت را ببینم ... بشنوم ... حس کنم ... اشک گوشه چشمت را ببینم و شاید حساب کنم کمی از بدهکاری ات را دادی ... شاید این نفس مسموم روی سینه ام بیرون بریزد .... میدانم ... میدانم که خودخواهم ... ولی خودت باعث شدی که دوباره همان " از دماغ فیل افتاده " ات باشم ... عسلِ عاشق پیشه برایت اُوِر دوز بود و خودت هم میدانی چرا .... شبها ٬ روزها ٬ ساعتها ٬ دقایق و حتی ثانیه هائی هستند که تو با تمام وجودت مرا فریاد میزنی و خواهی زد ... امروز چشمهایت خیلی راحت تر و خودمانی تر از خودت برایم حرف زدند ... همان چشمهائی که روزگاری از روی هوا و هوسِ جوانی فکر میکردم تمام دنیای من در غرور و مهربانی توام شان پنهان شده .... امروز چیزی جز دو تیله سیاه و بدرنگ به چشمم نیامدند ... چه چیز عوض شده ؟ ! من یا تو ؟! یا چشمانت ؟! به گمانم دنیای من ! که دیگر پشت آن چشمها نیست ... دورتر ها دستهایت هم برایم دنیای دیگری بود ... گرمایشان آنقدر گرم بود که دلگرمم کند ... به ماندن ... به دلداری دادن دل ِ شکسته ام ... ولی حالا آن دنیا هم تغییر کرده بود ... دیگر حتی دستهایت هم برایم گرم نبود ... "امروز" روز دیگری بود ... آنقدر سنگدل شدم که حتی جمله "غلط کردم ... برگرد " ِ تو هم آرامم نکرد ... انگار نمکی بود روی زخمهای کهنه و جدیدم .... صدای سوزش و التماسش را از تک تک سلولهای وجودم میشنیدم و میگفتم "نه " .... "امروزها" روزهای سختی هستند و از آن سخت تر "امشب ها " یش ... که نمیدانی باید سرت را در کدام سینه مَحرَمی فرو کنی و زار بزنی .... که حتی رویِ آن را نداری که باز به مادرت .... مادر همیشه نگرانت ... حقش نیست که فقط در دلهره ها و غمهایت شریک باشد ... پس پ.ن : اگه کامنتهاتون تا الان تایید نشدن معذرت میخوام ... عمدی در کار نبوده ... پی سی به یه مرضی مبتلا شده بود به نام عدم ورود به صفحه مدیریت بلاگفا !!!!!!!!!!!!!! .... همه رو با جواب تایید کردم ... میدونید یکمی تنبل شدم برای اینجا نوشتن ... یعنی راستش برای همه کارها تنبل شدم .... تا حدودی به زندگانی عادی و روزمره برگشتم .... الان که داشتم کامنتهارو چک میکردم دیدم یکی از دوستای گلم جمله خیلی قشنگی رو بهم گوشزد کرده از فیلم " گل یخ کیومرث پور احمد " ... این که این درد مثل تیغه تیزه باید براری انقدر ببردت و بتراشدت تا کند بشه... و من دارم کم کم کندیشو حس میکنم .... خب بنا به دستور دوستان میخوام یکمی سنت شکنی (!) کرده و حال و هوای این پست رو از این حالت دپسُرده بیارم بیرون ... چند وقت پیش یه بازی تو وبلاگ باب شده بود با این مضمون : " شما اگر بتونید یه One Night Stand با 5 تا آدم معروف دنیا داشته باشید، بدون اینکه به رابطه حال حاضرتون لطمه ای بخوره، کیا رو انتخاب می کنید؟ " خب از شما چه پنهون همون موقع دلم خواست بازی کنم ها ... ولی چون از قضا به ماجراهای گیس و گیس کشی اخیرم (!) مقارن شد فراموشم شد ... اصلا نمیدونم بازی وبلاگی بدون دعوت هم میشه آیا ؟! اولین کسی که حس بالا رو به من منتقل میکنه کسی نیست جز : جورج کلونی ! یعنی من عاشق این موجودم ! واقعا خواستنی و هاته ... خدا ببخشتش به پدر مادرش ! اوفففففففففففففف ! دومین گزینه خواستنی مورد نظر من این جونور پائینیه ... من از بچگی عاشق فیلمهای ۰۰۷ این جناب بودم ... الان که فکر میکنم میگم قدیمیها یه چیزی میدونستن که میگفتن کِرم از خود درخته ! وگرنه دختر بچه ۷-۸ ساله رو چه به عاشق پیرس برازنان بودن !!!! عشق دوران دبیرستان و جاهلیم ! شبهای دوشنبه اون وقتا یه سریالی داشت به اسم بسوی جنوب ... یه بازیگر مااااااااهی داشت که اونجا اسمش فریزر بود ... عسل بانو هر کجای کره زمین میبود باید خودشو میرسوند خونه تا به چشم چرونی فریزر رو برسه ! نه خدائیش خوردنی نیست این جوجه؟! چهارمین مورد هم اخیرا به این لیست اضافه شده ... یعنی دقیقا از همون موقع که من لاست ببین شدم ... فکر نکنم احتیاجی به معرفی داشته باشه ! واما نفر پنجم ................................ !!!!!!!!!!!!!!!!!!! میدونم همتون میتونید حدس بزنید کیه ! الان خیلیهاتون تو دلتون میگید تو آدم نمیشی ! ولی دارم میشم .... به خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .... :دی پ.ن : امروز یه اتفاق خیلی جالب افتاد ... اگه بگم شاید باورتون نشه ... ولی واقعا احساس سلبریتی بودن بهم دست داد !!!!!! چون یه نفر تو داروخانه منو شناخت !!! فک کن !!!!!!!!!!!!! بذارید ماجرا رو براتون تعریف کنم ... این داروخونه جدید تو یکی از مناطق شلوغ پلوغ شهر واقع شده ... یعنی گاهی فکر میکنم نصف مردم شهر به اونجا رفت و آمد دارن !!! ما هم بنا به وظیفه شرعی (!) روی یه اتیکت روی سینه مون اسم و منصبی که تو اون مکان داریم نوشته شده .... مثلا مال من نوشته شده : دکتر عسل عسل بانوئیان (!!!) مسئول فنی ! خلاصه امروز عصر همینجور که داشتم نسخه ها رو آماده میکردم دیدم یه آقایی همچین بفهمی نفهمی خوشتیپ (!) همینجور زل زده به ما ! کم نیاوردم و منم زل زدم بهش و گفتم شما نسخه دارید ؟! گفت نه ! فقط یه سوال دارم ! من : خب بفرمائید ... با خودم گفتم حتما یه سوال داروئی داره .... نه خدائیش فکر میکنی چی پرسید ؟! گفت شما همون عسل بانوی داروساز نیستید که وبلاگ مینویسه ؟! من : طفلی خیلی مودبانه عذر خواهی کرد و رفت .... بدین وسیله میخوام از همین تریبون اعلام کنم که : پسرم که پلیور قهوه ای و شلوار مشکی پوشیده بودی و کیفت هم چرم قهوه ای بود ....ساعتت هم بند چرمی قهوه ای داشت و خیلی خوشگل بود !! موهاتم اونجوری جینگیلی پینگیلی ژل زده بودی ! اگه بازم اینورا پیدات شد ..... آره من همون دختر با شال قرمز و موهای فر فری و عسلی(!) بودم که تو داروخونه دیدیش !! ولی به خیلی از دلایل امنیتی نمیتونستم راستشو بگم .... حتی تصور این که اون اراذل و اوباش داروخونه بیان اینجارو بخونن ......... !!!!!!!!! اوفففففففففففف !!!! زندگی بازی عجیبیه .... نمیدونم چرا با بعضیا بازیِ پیچیده تری رو داره ... شایدم مصداق " هر چی زندگیو سخت بگیری بهت سخت میگذره " ست ... تو هفته ای که گذشت پیش یکی از دوستام بودم ... توی یه شهر کوچیک که از قضا مذهبی هم هست مشغول گذروندن دوره طرحشه ... گاهی که حوصله داشتم میرفتم پیشش تو داروخانه و برخورد مردمو میدیدم ... با اینکه واقعا فقر فرهنگی تو همه چیزشون (!) موج میزد ولی یه آرامش عجیبی پشت اون صورتشون بود ... یه غرور دوست داشتنی پشت اون نگاههای زمخت .... یه مهربونیِ زیر پوستی وقتی حاج آقا میخواست بهترین دارو رو برای حاج خانوم بگیره و حتی همین حاج خانوم هم خطابش نمیکرد و میگفت مادرِ بچه ها ... راستش اصلا تو ذوقم نمیخورد ... حسودیم هم میشد .... به همون حاج خانوم که حتما کلی النگو به دستش بود ... به شادی کودکانه یه خانوم میان سال و تپل (!) از خریدن دمپائی طبی دکتر شول (!) که فکر میکرد تمام پادرد ها و کمر درد هاش با این دمپائی قراره خوب بشن و ما هم نا امیدش نمیکردیم ... به خیلی چیزا حسودیم شد .. حتی به اون دخترک ساده ای که دور از چشم خونوادش همراه نامزدش اومده بود پودر بی رنگ کننده موهای زائد صورت بگیره !! فک کن !!! حالا دوباره برگشتم سر خونه اول ... بازم تو اتاقم احساس خفگی دارم ... الان یه هفته ست گوشیِ خاموشم همه رو کلافه کرده ... ولی برعکس من تازه به آرامش رسیدم .... تو "شهر کوچیک " که بودم گاهی موقع اذان دلم میخواست منم چادر گل گلیمو سرم کنم و برم نماز ! خدا رو چه دیدی شاید یه خواستگار هم برام پیدا شد !!!!!!!! از اونایی که با موی آب جارو کرده و دسته گل به دست میان خواستگاریت .... منم تو شهر کوچیک موندگار میشدم ... به جای اقامت کانادا ! داشتم فکر میکردم چرا باید تجربیات جفنگ من به تنهائی (!) از مجموع کل اهالی اون شهر بیشتر باشه ... به نتیجه خوبی نرسیدم ... جز اینکه زندگیو سخت نمیگیرن ! شاید مثلا اگه شوهرشون بیاد خونه بگه من با یه موجود دیگه بودم میگن " مَرده حقشه !" نوش جونش ؟! شایدم شوهرشون (!) هیچ وقت بهشون خیانت نمیکنه با اینکه " مَرده و حقشه ! " ... دلم میگیره از فکر کردن به این موضوعات ! اینکه از هر جنبه به مشکلم نگاه میکنم بیشتر به بن بست میرسم و اینم مطمئن میشم که به این " مهلت یه ماهه " برای تصمیم گیری احتیاجی نداشتم و از همون اول تکلیفم معلوم بود .... مشکل من در حال حاضر فقط یه چیزه ... یه حس خشم درونی که مخاطبش هیچ کس نیست جز خودم ! ... میدونید گاهی که به عقب برمیگردم از امتیازهایی که بهش دادم پشیمون میشم ... انگار با هر قدم عقب اومدنِ من اون گستاختر شد واونو به حدی رسوند که ... نمیدونم حرمت من چی بود ... چقدر بود ... اصلا بود ؟! اینکه صدای شکستن خودتونو بشنوید کم حرفی نیست .... نمیدونم تو این مدت چقدر ازم شناخت پیدا کردید .... من دختری بودم که تو بیان احساساتم سخت محطاطانه عمل میکردم ... همیشه بدبین بودم و سعی میکردم همیشه چیزی برای عرضه کردن باقی بمونه .... منکر این نمیشم که عاشق ا.ع بودم و هنوزم هستم ... اون موقع ها با کودک درونم کلی کلنجار رفتم که آیا اجازه بروز و ظهور خودِ واقعیمو میده ؟! و من خودم شدم .... خودِ پر از هیجانم ... خودِ پر از عشقم ... دیگه نقابِ خانوم دکتر یکی یدونه خونواده (!) از دماغ فیل افتاده (به قول ا.ع) رو از رو صورتم برداشتم ... خنده هام از ته دل شد و بوسه هام حرارت وجودم .... تازه معنی خیلی از ترانه ها و شعرهای عاشقانه رو فهمیدم و برای روزهایی که تنهائی عاشقی کرده بودم چه افسوس ها که نخوردم ... ولی حالا ... گاهی آرزو میکنم کاش برنگشته بود ... کاش همون موجود دوست داشتنی و دست نیافتنی من باقی میموند ... همون بت مغرور ... همون مدیر شیطون و خواستنی ... کاش به همون لمس نوک انگشتاش موقع گرفتن خودکار از دستش قانع میشدم .... کاش اونقدر بیتابی نمیکردم برای برگشتنش ... شاید واقعا سهم من نبود ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امشب داشتم پستهای پارسال رو نگاه میکردم ببینم سالگرد وبلاگم کی ه ! به این پست برخوردم .... یه شب بارونی بود و من هنوز عاشق ا.ع بودم ... با دیدن این نوشته نا خود آگاه اشکم در اومد .... پ.ن : فقط خدا میدونه چقدر از دیدن کامنتهاتون انرژی میگرفتم تو این مدت ... شاید باورتون نشه ولی هر کدومشو لااقل ۱۰ بار خوندم ! بی زحمت یکم بیاید منو نصیحت کنید ... !! من برای تو .... تو برای من ... من برای تو ... تو برای من ... چه بازی مسخره ایه این هیجان مالکیت .... ! یه روز به خودمون میایم و میبینیم نه من مال تو بودم و نه تو مال من ... ! من زیر آبی کم نرفته بودم و تو هم .... روزهای گسِ تصمیم گیری دوباره ... اینکه من چی دارم که بمونی و تو چی داری که بمونم ... اینکه آیا میشه بخشید دروغ ها رو ؟! میشه دوباره دروغ جدید بافت ؟ من هنوز اونقدر احمق هستم که باز بمونم ... باز با خیال تو برم تو رویا ... تصمیم گیری در مورد اینکه تو میتونی فقط با من باشی (!) یا زبونم لال مثل این چند وقت خاطر خواه های قدیمیت دوره میکنن ... منم اونقدر گوشام مخملی هست که همه اینا رو باور کنم ... که بزنم تو گوش به قول تو خاطر خواههای قدیمی و حتی به تو نگم مبادا یه لحظه آب تو دلت تکون نخوره ... و تو بیای برای من اعتراف کنی و توقع داشته باشی منم یه لبخند ژوکوند تحویلت بدم .... نکنه انتظار داشتی ازت تشکر هم بکنم .... این روزهای پر از لحظه های ابلهانه انتظار ... چک کردن صفحه گوشی برای هزارمین بار ... سیگار های یواشکی رو تراس .... زاناکس با دوز بیشتر از نیم میلی گرم ! فال حافظ و یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور .... کابوس های رومانتیک !! ... دیگه حتی منتظر هم نیستم ... شاید دارم چک میکنم که دیگه کاری به کارم نداری ... طبق خواسته خودم .... من باید به کدوم دادگاه شکایت کنم .... تو بگو ... آره بازم بگو ... هیچ وقت اینقدر بی وقفه برام چرند نگفته بودی .... حتی نمیتونستی توی چشمام نگاه کنی .... آره من احمق بودم ... احمق بودم که حرف هیچ کسیو قبول نمیکردم .... حرف اونائی رو که میگفتن عسل از سر و ته به این پسره سری ! ولی من ... آره عاشقت بودم .... میپرستیدمت ... خودتم اینو خوب میدونستی .... نمیدونم چرا فکر میکردم همه دارن بهم حسودی میکنن .... حتی اون دختر بچه کوچولو تو رستوران که به مامانش میگفت این خانومه که اینقدر خوشگله شوهرش چرا اینجوریه !!!!!!! هنوزم باورم نمیشه .... حالم مثل کسیه که بالای سر خونه ویرون شده ش ایستاده .... نه ! حتی بدتر .... انگار خودم زیر آوار موندم .... نمیدونم دوره نقاهت این رابطه کی تموم میشه ... امیدوارم بیشتر از این خرد نشم ... احتمالا از فردا میرم دنبال ویزام ... حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده ..... پ.ن : نظرهای دو پست قبلی رو با اشک تایید کردم ... ! نمیدونم چرا فاصله بدترین و بهترین لحظه ها اینقدر باریکه .... دعا کنید طاقت بیارم .... پ.ن : گول عنوان پست رو نخورید .... ! تنها بسوز ....





!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نه خیر جناب !!!!
زندگی ادامه داره حتی وقتی تو نباشی ....
| Design By : Night Melody |


