تبليغاتX
__ عسل بانو __

شرح حال ...

 

میگه برات خواستگار (!) پیدا شده ....

میپرسم کیه ... 

میگه یه بیچاره ای که گول ضرب المثل "مادر و ببین دختر و بگیر " رو خورده .... !

بعدها میفهمه چه کلاهی سرش رفته ...... !!!!!

.

.

.

البته اگه بعدهائی وجود داشته باشه ... :)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

** هفته بدی رو گذروندم ... همش مریض بودم با تب ۴۰ درجه !!! خدا به دور چه کابوسهائی هم دیدم ... همه + ۱۸ !!!!!!!!!!!!! وقتی بیدار میشدم همش از مامان میپرسیدم که چیا گفتم و بعدشم ازش میخواستم جون من اگه تو خواب هزیون گفتم منو به ضرب بیل و کلنگ هم شده بیدار کن ... چون یهو دیدی قضیه ناموسی شد ها !!! الهی بمیرم برای مامان .... چنان نگاهم کرد که یعنی اون کورسوی امید (!) هم که بهم داشته با گفتن این حرفا به ناامیدی گرائیده !!!!! اگر هم بلا نسبت زبونم لال جویای حالمان میباشید به استحضار میرسانیم نفسی بالا و پائین میشود ولی هنوز در بستر بیماری هستیم و پارچ پارچ(!) ویتامین ث و شیر داغ جگر سوز و سوپ ورمیشل نوش جان میکنیم .... ایشالا خدا همه مریضهای اسلامو شفا بده .... ! لال از دنیا نری بگو ایشالا ..... :)

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط Asal | 23:16 | چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 •

حقیقت داره دلتنگی ...

این بارونهای تند اول پائیز منو میبره به یه دنیای دیگه ... نمیدونم چرا تازگیا تا دلم میگیره میام اینجا و روی " پست مطلب جدید " کلیک میکنم .... شایدم نشونه خوبیه ... از اینکه حداقل حرفام تو دلم قلمبه نمیشن !!! اینکه سنگ صبورائی مثل شما دارم ... بگذریم ....

داشتم از بارون تند پائیزی میگفتم ... زیاد از اونروز نمیگذره ... یا شایدم ۲ سال از نظر من زیادنیست .... اولین باری که باهاش رفتم بیرون .... اونم چه جائی ! کوه ...!! چقدر همه چیز عالی بود ... چقدر ساده وخاکی بودیم هر دومون ... اون لحظه نه من عسل همیشگی بودم و نه اون استاد !! وقتی دونه دونه گیاه های سر راهمونو برام معرفی میکرد و من با نگاه بهش میفهموندم هیچی از درس گیاهان داروئی (!) یادم نیست .... اونوقتی که برام آلبالو میچید و من سهم اونم میخوردم ... اون اولین تماس وقتی میخواست دونه های خاک شیر و بریزه کف دستم ........  اون نگاه گرم بعدش ... اولین بار که دستمو گرفت تا از اون جوی بپرم و من چنان با ضرب پریدم که افتادم تو بغلش .... و اون بوسه آرومش از پیشونیم .............

چقدر زود خودمونی شدیم ... به یک ساعت هم نکشید ... اصلا شاید تقصیر بارون بود ... انگار ابرها رو میچلوندن !! .... شده بودیم موش آب کشیده .... دستمو برد نزدیک صورتشو گفت الهی بمیرم چقدر یخ شدی .... اونجا دلم لرزید ... حتی بیشتر از اون موقعی که کاپشنشو تنم کرد و من بوی عطرشو میبلعیدم .... اونوقت خودش فقط با یه تی شرت تو اون سرما و بارون ... دلم برای مسخره بازیات تنگ شده ... دلم میخواد بارم ادا در بیارم که خسته شدم تا یهو بغلم کنی و بگی جوجه من !!! راستی چرا ما اینقدر زود صمیمی شدیم ؟! نکنه به خاطر اون چی توز موتوری بود که من باید یه دونه تو دهن تو میذاشتم و یکی خودم .... ولی عملا همه پفک ها و ایضا دست منم تو خوردی  !!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا چرا دارم اینارو مینویسم .... چرا دارم دوباره باهات حرف میزنم  .... من که خودم خواستم دیگه نباشی .... خودم گفتم اونی که میخوام نیستی .... میدونی اصلا باورم نمیشد به "ش" اون حرفارو زده باشی .... وقتی ش بهم گفت بغضم گرفته بود از آقائیت ... اینکه گفته بودی" عسل واقعا خانومه ... هیچی کم نداره ... آرزوم بود باهاش باشم ولی اون قبول نکرد ... حتی یه بارم با هم بیرون نرفته بودیم(!!!) ... قدرشو بدون ....."  ایکاش میشد بهت بگم قدرمو ندونست ... قدر محبتهامو ... قدر غرورمو .... کلا از آزارم لذت میبرد .... میدونی کی داغون شدم ؟ اونروزی که با "ش " بودمو دیدمت ... اون نجابت چشمات داشت وادارم میکرد یه دونه بزنم تو گوش ش و ازت بخوام بازم باهم بریم کوه !!! .... ولی ....ولی وقتی گفتی اگه عروسیم دعوتت کنم میای ؟! انگار یه سطل آب سرد ریخته بودن رو سرم .... 

 از اونروز هر وقت بارون میاد ... هر وقت خیس میشم .... هر وقت چی توز موتوری میخورم ... هر وقت آدامس اوربیت هندونه میخورم ... هر وقت دستام یخ میشن ............. فقط میگم : خوشبخت بشی پسرک !!!!

 

 

پ.ن : مرسی از همراهی و مهربونیاتون تو پست قبل .......

پ.ن ۲ : شرمنده مثل قبل تک تک کامنتهارو جواب نمیدم .... از لحاظ جسمی هم مریضم ... وضع روحیم هم که معرف حضور هستن .... :)

 

 

!! نوشته شده توسط Asal | 13:19 | سه شنبه دوازدهم آبان 1388 •

یه پایان تلخ بهتراز یه تلخی بی پایانه ....

 

مامان یه دعای خوب داره ... همیشه میگه ایشالا هر چی به صلاحته همون میشه !!! ... میگه هیچ وقت رو خواسته خودت پافشاری نکن که شاید خیری توش نیست .... شاید حکمت خدا چیز دیگه ایه........

منم مثل این دخترهای بلا نسبت گلاب به روتون (!)  حرف گوش کن از خدا صلاحمو خواستم و اونم انگار منتظر بود !!!! همچین بساط و آماده کرد که من در تاریخ ۸/۸/۸۸ بعد از یه گرد و خاک حسابی و یه گیس و گیس کشی ملس (!) به دوران از هفت دولت تجرد خویش بازگردم !!! و این بود روز تاریخی پر خاطره من ........... یه پایان تلخ بهتراز یه تلخی بی پایانه ....

راستش زیاد هم ناراحت نیستم ... شایدم یه جورائی تو شوکم ... اصولا اینجور مواقع یه سرخوشی خاصی هم دارم (!!!) ولی خب نمیتونم ادعا کنم که از تنهائی مضاعف حال حاضرم خیلی راضیم !

کیسی که من باهاش به تفاهم نرسیدم یکمی تو این پست براتون معرفی شده .. البته اگر بشه اسمشو معرفی گذاشت .... بیشتر یه فوران احساساته تا معرفی !!! مرسی که برام دعا کردید .... توی بحران بدی بودم ... یه جورائی مثل برزخ ........

الان حال عجیبی دارم یه چیزی تو مایه های افسردگی بعد زایمان .... !!!!

**** در راستای تجدید روحیه و بازگشتن به زندگی عادی بعد کودتای ۸ !! امروز رفتم شاپینگ تراپی و رسما خودمو بیچاره کردم .... اصولا یه آدم عاقل ۵۰۰ هزار تومنو در عرض ۴ ساعت خرج نمیکنه ... نه؟!!!!! اونم برای خرید چیزهائی مثل لوارم آرایش و عطر و ساعت و شال و بدل ویه سری چیزهای مگوی دیگه ..... بیب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! الان زیادی بوی نویی میدم .....

 

پ.ن : امروز تو داروخونه نشسته بودم بسیار سرخوش و شادمان چای هم مینوشیدم تازه ! ییهو یه آقا پسر با شخصیتی اومد تو و سراغ دکتر داروخانه رو گرفت .... ماهم با لبخندی ملیح (!) به ایشان فهموندیم که خودمون هستیم .... ایشان سپس خیلی جدی پرسیدند اگر کسی نز.دیکی داشته و هیچ وسیله جلوگیری استفاده ننموده باید چه خاکی به سر بریزد ؟!!!!!!!!  اصولا عسل باتو از اونجائیکه خیلی دکتر با کلاسیه (!) به مریض توضیح داد که بستگی داره که چقدر ازش گذشته باشه !!!!!!!!!!!!!!!!! نه خدائیش فکر میکنید چه جوابی شنید ؟ هوم ؟! آقاهه خاک بر سر خیلی جدی به ساعتش نگاه کرد و گفت : یه ربع پیش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من : جالبتر اون یکی مریض داروخونه بود که غش کرده بود از خنده و میگفت داداش کشیدی بالا پریدی اومدی داروخونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من در تمام حالات اینجوری بودم به جان شما :!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پ.ن ۲ : نمیدونم این جمله ای رو که تو عنوان نوشتم رو کجا شنیدم ....

 

 

!! نوشته شده توسط Asal | 23:13 | یکشنبه دهم آبان 1388 •

جادوی 8 !

 

گاهی دنبال یه معجزه ایم ... دنبال یه بهونه میگردیم برای شاد بودن و امید دوباره ....

دقیقا مثل اینکه از دیشب همش فکر میکردم باید توی این روز عجیب یه معجزه ای اتفاق بیفته ... اینکه شاید توی ۸/۸/۸۸ دلم باز بلرزه ......... چمیدونم یه چیزی اتفاق بیفته که اسمشو بشه گذاشت خاطره موندنی .... تا ساعت ۴-۵ عصر هم صبر کردما .... وقتی دیدم خبری نشد خودم دست به کار شدم .... مرگ یه بار شیون هم یه بار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یه بهونه کوچولو پیدا کردمو بهت اس ام اس زدم .... با یه لحن کاملا متفاوت .... دیگه اون بره رام و دوست داشتنی همیشگیت نبودم .... سرکش شده بودمو برای محبت های بی جوابم ازت بازخواست میکردم ......

هنوز نمیدونم این جسارتم نتیجه میده یا نه !!!  ولی خسته شدم از انتظار ....

از تعبیر کردن ساده ترین حرفات به اینکه آیا دوسم داری یا نه .... از اینکه همیشه حرفاتو تو لفافه میزنی ..... دلم میخواد دستامو بگیری .... تو چشمام نگاه کنی و با شهامت  مثل یه مرد بگی دوسم داری .... از این موش و گربه بازیهای بچه گونه مون خسته ام ..... دلم میخواد حس زنانگی و حسادتمو درک کنی .... نمیخوام همیشه برات حکم یه درخت و داشته باشم که از سایه و میوه ش استفاده کنی و بهش تکیه کنی بعد هم راحت ازش بگذری ........ لحظه ای با من باش ... فقط با من ....... نه فقط یه لحظه  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

***** هنوز دارم باهاش میجنگم ..... !! دعا کنید دست خالی برنگردم ..... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

!! نوشته شده توسط Asal | 0:50 | شنبه نهم آبان 1388 •

دلگیرم از این شهر سرد ....

  گاهی توصیف یه حس تو قالب کلمات واقعا سخت میشه ... اینکه خودت هم نتونی احساساتو در درونت یادآوری کنی از بس پر از وجود لجنگونه یه نفره ....اینکه هنوز باورت نشه بد من های اینچنینی فقط تو فیلم فارسی های درپیت فردین و ملک مطیعی نیستن.... اینکه دختر ساده فیلمها همیشه پوری بنائی و آذر شیوا نیستن ... واقعا سخته .... این که بخوای احساستو از مورد ت ج ا و ز قرار گرفتن بنویسی ... ولی میخوام بنویسم ... از نگاههای هرزه ت ... از اینکه همیشه خواستم محبت های آنچنانیتو به پای نگاهات ننویسم ... از اینکه همیشه همه اون تعریفهای پر تملقت رو به پای حماقتت گذاشتم ... از اینکه وقتی همه جا منو به عنوان بهترین و زیباترین (!) دوستت معرفی میکردی تو دلم حال تهوع بهم دست میداد و از طرفی از این حلوا حلوا کردن بچه گونه ت خندم میگرفت .... از اینکه فکر میکردی میتونی دلم و به دست بیاری ...  میتونی هر چقدر اون مغز کوچیک و معیوبت اجازه میداد خیال پردازی کنی .... از همه چیزت بدم میاد آقای دکتر ............. !!!! از این که فکر میکنی اونقدر زرنگی که راحت به دستم بیاری ... واقعا فکر کردی کی هستی ؟! به خاطر مقام و پستی که داری هر غلطی که خواستی میتونی بکنی؟! ایکاش میشد اسمتو بنویسم تا خیلیا با سرچ کردن اسمت بیان اینجا و اینارو بخونن . بفهمن مثل ظاهرت خیلی هم بره (!) نیستی ... در واقع یه هیولای مخوفی ! بفهمن که به شاگردت نظر داشتی ... اینکه تو اون ظهر خلوت که تو اداره کذائیتون(!) پرنده پر نمیزد به بهانه الکی کشوندیش اونجا .... اینکه اونقدر نزدیکش شدی که نفسات میخورد تو صورتش .... واقعا اگه هلت نمیدادو ردت نمیکرد ... اگه تهدیدت نمیکرد که آبروتو میبره تا کجا میخواستی پیش بری دکتر ؟! کسی تا حالا بهت گفته که یه خورده زیادی پست فطرت و عوضی هستی ؟!!!!!!!!!!

آره اون شاگرد ساده لوحت من بودم ... که گول تعریف و تمجیدهائی رو خورده بودم که بقیه ازت میکردن .... گول اون نماز سروقتتو خوردم که همیشه ساده تر از بقیه موقعها (!) میومدم پیشت ... خیر سرم مراعاتتو میکردم .... هیچ وقت فکرشم نمیکردم تو چشام نگاه کنی بگی میدونستی من چقدر دوست دارم  خوشگل خانوم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! راستشو بخوای هنوز هم باورم نمیشه این حرفارو ازت شنیدم .... ولی خوشحالم تو اون لحظه به اندازه الانم مبهوت نبودم و لااقل تونستم بهت بگم کثافت !!!!!!!! هر چند خیلی بیشتر از اینها لایقت بود ....

 

نوشته بالا رو وقتی نوشتم واقعا حالم بد بود ... البته الان هم زیاد بهتر از اون موقع نیستم ....فکر کردم شاید بهتر باشه اول آرومتر بشم بعد پابلیش کنم ... بعد دیدم این یکی از اون حسهائیه که دلم میخواد اینجا ثبت بشه ... شاید زیادی پر از وجود یک کثافته ولی میخوام لااقل برای فراموش نشدن تو ذهن خودم اینجا باشه .... امیدوارم  هرگز تکرار نشه .... هرگز .........

آره حدستون درسته ... یک حیوان انسان نما (!) که از قضای روزگار در حال حاضر موقعیت آنچنانی هم در زمینه تدریس و مسئولیتهای اجرائی نیز دارن خیالهای باطلی رو در سرشون پرورش داده بودند که به حول و قوه الهی و ید توانای عسل بانو (!) همه نقش بر آب شد ....  جالبه این اتفاق دقیقا تو روز دختر افتاد .... مثل اینکه این جناب تصمیم داشتن عسل بانو زین پس به جای روز دختر روز زن (!) هدیه باران شوند .... حالا نه اینکه همون روز دختر هم نمیتونست از شدت کثرت(!) هدیه هاشو جمع کنه ... از اون جهت !!!!!!!!!!!!!!  گاهی از دختر زاده شدن خودم متنفر میشم .... از قضاوتهائی که به خاطر جنسیتم در موردم میشه .... همیشه که نمیشه احساسم مثل این پستم باشه .......

 

پ.ن : مجددا کامپیوتر جانمان خراب میباشد و ما با لپتاب بدون حروف فارسی روی کیبورد(!)  در خدمتتان هستیم .... عغفغهخهصق <----- نمونه ای از تلاشهای عسل بانو در جهت یافتن حرف "ق" !!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط Asal | 0:45 | شنبه دوم آبان 1388 •

هنوزم ...

 

یه جائی شنیده بودم شایدم خونده بودم که هر آدمی یه همزاد داره . یه نفر که کاملا شبیه خودشه ... و ممکنه از نظر رفتاری هم مثل خودش باشه ... شاید خیلی هم واقعیت نداشته باشه ... ولی من بهش اعتقاد پیدا کردم .... چون همزادتو دیدم ... انقدر شبیهت بود که نمیتونستم یه لحظه ازش چشم بردارم .... وقتی هفته پیش تو اون محله قدیمی و نا آشنا ماشینم خراب شد و موندم تو خیابون .... وقتی از شدت عصبانیت داشت گریه م میگرفت ... وقتی شماره امداد خودرو و چمیدونم هیچ قبرستون مشابه رو هم نداشتم که زنگ بزنم .... آره ! همون موقع بود که همزادت از ماشین پیاده شد و بدو بدو اومد کمکم ... اونقدر با عجله و مطمئن اومد که فکر کردم شاید فقط برای کمک به من از خونه راه افتاده و اومده ...

 اول خیلی جدی دعوام کرد که چرا کیفمو گذاشتم رو صندلی ماشین با در باز .... خندم گرفته بود ... دقیقا مثل خودت بود که انگار اگه یه روز دعوام نمیکردی روزت شب نمیشد .... بعدم خیلی جدی کاپوت ماشینو زد بالا و خیلی جدیتر بهم گفت از پشت فرمون تکون نخورم و هر وقت بهم گفت فقط استارت بزنم ... دیدی بازم شبیه تو بود ؟ اینکه همیشه امر میکردی بدون اینکه نظر منو بخوای ! داشتم با خودم فکر میکردم یعنی همزادت هم مثل خودت از همه کار سر در میاره؟ که امر کرد (!) استارت بزن !! شاید بهتر بود میگفت استارت بزنید لطفا !!! نمیدونم لابد اونم احساس کرده بود من یه زمانی با همزادش ............. ای بابا !

 ماشین روشن شد و ایمان آوردم اونم از همه کاری سر در میاره ! وقتی رفت و از ماشینش جعبه آچار آورد تا چمیدونم باطری رو سر جاش فیکس کنه نگاش میکردم ... حتی سبک لباس پوشیدنش هم مثل خودت بود ... مثل اون موقعها که از لجبازی با تو لذت میبردم باهاش لج کردم ! از ماشین پیاده شدم و دست به کمر زل زل نگاش کردم .. اونم از کار من خنده ش گرفته بود ... حتما تو دلش گفت لجباز !!!!!!!!!!!!!!!!! مثل خودت .... اون اخم کرده بود و داشت باطری ماشینو محکم میکرد و من نیمرخشو نگاه میکردم ... مثل همون موقعها که موقع رانندگی مثلا اخم کرده بودی .... موهای شقیقه هاش ... ای خدا عین موهای تو جو گندمی ... دلم ضعف رفت برای اینکه بهم بگی ببین تو پیرم کردی ها !! قبلا همش دو تا تار سفید داشتم ! یه لحظه شک کردم نکنه ... نکنه خودتی اصلا ؟!!!!!!!! سریع نگاهم رفت به دستاش ... همون دستایی که رومینا میگفت خیلی دکتریه عسل !!!!!! چشمام دنبال انگشترت گشت ... همون انگشتر عقیق که به خاطرش همش مسخره ت میکردم !!! نبود .... امکان نداشت اونو دستت نکنی .... پس خودت نیستی ....

 همزادت به عقلم شک کرده بود و همش ازم میپرسید حالت خوبه ؟! شاید بهتر بود میگفت حالتون خوبه خانوم ؟! اینقدر غرق افکارم بودم که نتونستم ازش یه تشکر درست و درمون هم بکنم ... وقتی رفت با نگاهم بدرقش کردم .... بازم دستور داد تو جلو برو خیالم راحت باشه مشکلی پیش نمیاد دیگه ! باید بودی و میدیدی چه حرف گوش کن شده بودم ... آروم و مطیع گفتم باشه و براش دست تکون دادم و افتادم جلو .... میخواستم بهش بگم به همزادت سلام برسون ... بگو هنوزم ...... !! نه هیچی نگو ..............

 

    ** سرما خوردگی های امسال من شروع شد و کی تموم میشه خدا میدونه ... دیشب یهو دلم گرفت که دیگه نیستی خودمو برات لوس کنم ... که کلی باهام دعوا کنی شیفتای داروخونمو کم کنم ... که چرا مواظب خودم نیستم ..... و از اونور قربون صدقه استافها و استرپها و کوکسی ها ی مریضیم هم بری ... خیلی تنهام ... .....

 

 

!! نوشته شده توسط Asal | 8:31 | چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 •

اعترافنامه !

 

کامنت علیرضا که تو پست قبل براتون کپی کردم (اوج بی آبروئی رو دارید؟!) یه ایده برای پست جدیدم بهم داد . البته از شما چه پنهون وحشتناک سرم شلوغه و این پستو چند بار توی ذهنم تو موقعیتهائی مثل پشت چراغ قرمز ... در حال نسخه دستور زدن ...وقتی پشت در اتاق انتظار نشستم برای دیدن استادم و خیلی جاهای مگوی دیگه (!)  نوشتم و ویرایش کردم ! ولی الان به جان خودم هیچی یادم نمیاد از اون افکارم !!!!!!!! به هر حال امیدوارم این پست طولانیو از این عسل بانوی سراپا تقصیر بذیرید ....

جونم براتون بگه که بعد اینهمه مقدمه چینی برم سر اصل  مطلب ! راستش میخواستم ماجراهای دیدارهائی تو زندگیمو براتون تعریف کنم که جرقه اولشون تو نت زده شده ! یه بار دیگه اونجوری نگام کنی میام انگشت میکنم تو چشمت ها ! بابا جون خب جوونیه و جاهلی دیگه ! اینم بگم این پست یه جورائی اعتراف بزرگی محسوب میشه تو زندگیم و خاطرتون خیلی عزیزه که دارم براتون میتعریفم .

 اولین باری که اغفال شدم سال سوم دبیرستان بودم ... یه دوست خیلی شر داشتم به اسم مرضیه که الان هیچ خبری ازش ندارم ! این منو با مسنجر و این جینگولی بازیا آشنا کرد و منو برد سر یه قرار نتی ! حالا شما تصور کن من یه فنچ که هر و از بر تشخیص نمیدم وقتی با طرفم روبرو شدم میخواستم گریه کنم ! از بس طرف درب و داغون بود و یه جورائی عین این سیا خلاف و اکبر قاچاقچی و کلا آدمهای تیپیک خلاف بود ! ما قرار بود بعد کلاس زبان بریم سر قرار توی یه کافی شاپ نزدیک مدرسه مون ! والا راستش الان که فکرشو میکنم میبینم جرات این کارارو ندارم . نمیدونم اون موقع درجه تخس بودنم تا چه حد بالا بود ! من که واقعا وحشتزده شده بودم و هر لحظه حس میکردم ممکنه اینا مارو با خوشون ببرن سر به نیست کنن و البته قبلشم ... بیییب ! دیگه تا اون قرار کذائی تموم شد و به سلامتی رفتم خونمون ۱۰۰۰ بار خودمو لعنت کردم . البته شاید اون قرار هم یه حکمتی داشت که الان میفهمم . چون بعد اون قرار با اون دوست شرم قطع رابطه کردم و نشستم سر درس و مشق !

قرار دوم هم بنا به نیاز رفتیم !! یادمه سال دوم بودیم که نیاز به کتاب داشتیم از دانشگاه فنی  ! یه بار هم سر زدیم و دیدیم هیچ رقمه بهمون کتاب  که سهله کوفت هم نمیدن ! تصمیم گرفتیم از خودشون سواستفاده کنیم ! خبیث خودتی ! خلاصه با همین دوستم رومینا نشستیم پای نت ! یه آیدی ساختیم یه اسم نوشین خانوم !!!!!!!!!!! رفتیم تو چت رومهای آن زمان که فکر میکنم الان فی لتر شده ... هرکی پی ام میداد میگفتیم کجا درس میخونی ؟! و فقط در صورتی ادامه میدادیم که طرف فنی دانشگاه مذکور میبود !!!!!!!! خلاصه بعد کند و کاو فراوان یه کیس خوب پیدا کردیم که فوق برق میخوند و ازش شمارشو گرفتیم ! خدایا مارو ببخش ! فردا صبح زودش دانشگاه کلاس داشتیم بلافاصله بعد کلاس بهش زنگ زدیم که داریم میایم دانشگاهتون برای کاری و بیا ببینیمیت ! بیچاره کف کرده بود !!!!!!!! توقع نداشت زنگ بزنیم به این زودی ! تازه قرار هم بذاریم ! البته تمام مکالمه ها توسط رومینا انجام میشد و منو هلیا فقط همراهیش میکردیم ! بنده خدا رومینا فکر میکرد طرف واقعا تیکه ایه ! بماند ! خلاصه راهی شدیم به سمت دانشگاهشون . بهش زنگ زدیم و گفت جلوی کتابخونه اصلی منتظرم باشید ... ما هم با نیش باز وایساده بودیم اونجا .طرف آدرس داده بود که من یه پیرهن آبی تنمه (بلا !!!!) ما سه تا هم خیلی تابلو به هر کی پیرهن آبی تنش بود به چشم خریدار نگاه میکردیم که حتما خودشه ! تا اینکه لحظه موعود رسید ... ما دیدیم یه آقای تو مایه های اهالی لی لی پوت داره میاد طرفمون و صد البته پیرهن آبی هم تنشه ! یعنی نیم وجبی که میگن همین بود !! هلیا که میگفت خاک بر سرمون شد فک کنم همینه ! من و رومینا هم میگفتیم بچه ها بیایین فرار کنیم و به روی خودمون نیاریم ! تا اومدیم به خودمون بجنبیم دیدیم اومد طرفمونو گفت دکتر نوشین ؟؟؟؟!!!!!!!! ما سه تا هم به هم نگاه کردیم و من و هلیا در اوج ناجوانمردی با چشمامون رومینا رو نشون دادیم ! حالا شما فک کن ما سه تا همه قدمون بلنده و این آقا تا شونه ما میرسید ! رومینا وضعش از ما دو تا هم بدتر بود ... یعنی با قد نزدیک ۱۷۵ آقاهه به شکمش هم نمیرسید !!!!!!!!!!!! آقاهه بعد دیدن رومینا گل از گلش شکفت و گفت ماشالا یکی از یکی بهتررررررررررررررررررررررررررررررر !!!!!!! ما داشتیم منفجر میشدیم از خنده ... فقط زیر لب از رومینا خواستم که یکمی دندون رو جیگر بذاره تا مشکلمون حل بشه بعدشم میپیچونیمش ! خلاصه رومینای بیچاره رو با آقاهه که هرچی فک میکنم اسمش یادم نمیاد راهی کردیم به سمت کتابخونه ! بعد یه ربع اومدن بیرون با کتاب . قرار شده بود همون موقع از کتاب کپی بگیریم و برگردونیم . با آقاهه راه افتادیم توی دانشگاه ! تا اونجائی که یادمه ۲۰ دقیقه داشتیم توی دانشگاه میگشتیم که بعدا فهمیدیم ایشون عمدا مارو برای نمایش اونقدر گردونده و کپی دانشگاه اونقدر هم  دور نبوده !!!!!! این هلیا هم همش سوتی میداد و میگفت رووومیناااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟ منم همش میگفتم کوفت این اسمش مثلا نوشینه خیر سرش ! اونم غر میزد که چه اسم مستعار زشتی !!!!!!!!! تو همون گیر و دار آقاهه رو کرد به رومینا و گفت نظرتون درباره دوستی چیه ؟!!!!! اونجا ماها رسما منهدم شدیم از خنده ... رومینا هم دیگه جوش آورده بود و از طرفی خیالش راحت شده بود که کارمون تموم شده در کمال صراحت برگشت بهش گفت آقای محترم یا خطای دید داری یا شماره چشمت رفته بالا ! شایدم خودتو تاحالا تو آئینه ندیدی ! آخه منو شما چیمون بهم میخوره ؟!!!!!!! و کلی هم محکومش کرد که باید حتما میگفته قدش اینقدره !!!!!!! یعنی یه جورائی از یارو طلبکار هم شده بودیم ! بعدم خیلی شیک و رومانتیک (!) باهاش خدافظی کردیم ! ولی تا مدتها عذاب وجدان داشتیم ................

مورد سوم زیاد نا آشنا نبود ... یعنی لااقل قبل از اینکه ببینمش یه شمه ای ازش دیده بودم توی عکس . این مورد اینجانب رو توی عکس یاهو ۳۶۰ دیده و پسندیده بودن ! فک کن !!!!!!!!!!!!!! پسر دائی دوستم بود و از طریق اون باهام ارتباط برقرار کردن ... ! فقط یه بار باهم چت کردیم و قرار شد تلفنی صحبت کنیم . یه جورائی چندش آورترین موردی بود که تاحالا دیده بودم . ولی از سر کنجکاوی خواستم همدیگه رو ببینیم . با اینکه مطمئن بودم به هیچ عنوان ازش خوشم نمیاد . از این آدم پر ادعا تر و جوگیرتر تاحالا ندیده بودم ! یعنی تا حدی که شخصیت آدمهارو بنا به محل زندگیشون تعیین میکرد یا مارک لباساشون ! مرتب هم از اجدادش یاد میکرد که الن و بلن و مثلا بابابزرگش تو آکسفورد درس خونده (حالا نه به این شدت!! ) و شوهر خالش استاد فلان قبرستونه تو فرانسه ! اونوقت خودش هیچی نبود !!!!!!!!!!!!! با هم تو یه رستوران قرار گذاشتیم ... دقیقا یادمه کجا ! اون همش حرف میزد و از مهارتهاش میگفت !!! اینکه اسکی رو در حد حرفه ای بلده و من فقط سر تکون میدادمو غذا میخوردم ! از نظر اون کسی که اسکی و تنیس رو بلد نباشه واقعا جای تاسف داره !!!!!!!!!! توقعاتشو از من میگفت و واقعا براش متاسف شدم که یه جو شعور نداره ! وقتی غذام تموم شد نصف صورتحساب  و گذاشتم رو میز و بی هیچ حرفی خداحافظی کردم .... دلم براش سوخت که اینقدر غرق مسخرگی خودش بود ....

دوستان این اعترافات عسل بانو بود !!!! نکنه انتظار داشتید بازم ادامه داشته باشه .. هوم ؟!  با اینکه تجربه شخصیم زیاد نیست ولی کلا دید مثبتی به اینجور آشنائی ندارم .... حس میکنم یه جورائی عدم توانائی افراد تو برقراری ارتباط به صورت مستقیم افراد و وادار به اینجور آشنائی ها میکنه . البته این نظر شخصی منه . اصراری رو درست بودنش ندارم ولی رو رویه زندگیم تاثیر میذاره به هر حال .

 راستش موقعی که این وبلاگو باز کردم بنا رو گذاشتم رو شناخته نشدن !!!!!!  حس میکنم وقتی کسی منو جز این صفحه از طریق دیگه ای بشناسه یه جورائی صراحت کلامم از دست میره و دچار خودسانسوری میشم ! نمیخوام اینجارو هم از دست بدم و هرروز بیام براتون تعریف کنم که چقدر زندگی زیباست و من چه دختر گلی هستم و چقدر آشغال ریختن تو خیابون کار زشتیه و چقدر اون دختره که عاشق شده بی حیاست  !!! برای اینکه راحت بنویسم نیاز دارم فقط عسل بانو باشم !!!!! بدون هیچ جزئیاتی ! پس لطفا ازم آدرس داروخونه و دانشگاه و ورودی و نام خانوادگی (!) رو نپرسید که شرمنده تون میشم .

 

پ.ن : یکی از نویسندگان وبلاگی محبوب من تصمیم گرفته دیگه ننویسه ... موسیو گلابی نازنین .... امیدوارم تصمیمت جدی نباشه که خیلی  جات خالی میشه ..... خیلی !!!!!!!!!

پ.ن ۲ : شدیدا به کارهای مربوط به عروسی بازی مشغولم ... خیلی کیف میده ... هر جا هم میرم نمیدونم چرا همه فک میکنن عروس منم !!!!!!!! از بس حرف میزنم و سوال میکنم !!! تو عکاسی آقای عکاس میگفت قیافت خیلی شبیه عروسهاست !!!!!!!!!!!!!!!!!! استغفرا...

 

 

!! نوشته شده توسط Asal | 19:38 | جمعه هفدهم مهر 1388 •